براي فوق ليسانس درس بسيار سختي داشتيم با يكي از دوستام حاليمون نميشد نشسته بوديم خاطرات اوايل زناشويي مون رو تعريف ميكرديم .
دوستم گفت اوايل ازدواجمون سرباز معلم بودم فقط ميتونستم پنجشنبه و جمعه برم خونه وقتي ميخواستم برم زنگ ميزدم ميگفتم خانوم من نه آب ميخام نه غذا فقط آماده بخواب بيام بكنم.يه مدت همين كارمون بود تا يه روز زنگ زدم گفتم نه آب ميخام نه غذا فقط آماده بخواب بيام بكنم.
رسيدم خونه ديدم داره نماز ميخونه چسبيدم از پشت بهش. دستش رو برد بالا براي قنوت منم سينه هاشو گرفتم گفتم مگه نگفتم بخواب تا بيام بكنم .رفت ركو منم يه فشار (پسه) از پشت بهش دادم گفتم ميرم آب بخورم اومدم اگه آماده نخوابيده بودي پاي نماز ميكنمت.
رفتم توي آشپز خونه ديدم خانومم داره ظرف ميشوره!!!!
بهش گفتم اين كيه داره نماز ميخونه؟؟؟ گفت: مامانم
يه ثانيه بعد صداي خدا حافظي اومد خانومم گفت مامان ناهار درست كردم. مامانش گفت: نه برم تا شوهرت كونمو نذاشه.
ميگه الان 16 ساله روم نميشه برم خونه مادر زنم
No comments:
Post a Comment