Saturday, 24 September 2011
Tuesday, 20 September 2011
بخشی از وصیت نامه تکان دهنده مرحوم بروسلی به همسرش!
بخشی از وصیت نامه تکان دهنده مرحوم بروسلی به همسرش!
晁盖这“梁山泊主”是怎么当上的?不是世袭的,不是选举的,也不是指定的,而是林冲火并了王伦,众人拥戴的。说白了,他这“第一把交椅”,是林冲从 王伦手里夺了来推让给他的。他现在坐不了啦,理应还给林冲和众人,由林冲和众人再作商量,岂可视为己有,私相授受?林冲火并王伦时曾骂王伦说:“这梁山泊 便是你的?”当然不是。于是王伦便只好掉脑袋,而晁盖也才得以当寨主。那么,梁山泊不是王伦的,便是晁盖的么?显然也不是。梁山泊根本就不属于哪一个人。 既不是他王伦的,也不是你晁盖
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
李小龍 遗嘱
曾头市晁盖中了毒箭,神医安道全也回天无力,终于命丧黄泉。弥留之际,原本“已自言语不得”的晁盖忽然醒了过来,“转头看着宋江”,谆谆嘱咐道:“贤弟保重。若哪个捉得射死我的,便教他做梁山泊主!”这便是晁盖的“临终嘱咐”,也是晁盖的惟一遗言。
晁盖这遗言好没道理。.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
李小龍 遗嘱
曾头市晁盖中了毒箭,神医安道全也回天无力,终于命丧黄泉。弥留之际,原本“已自言语不得”的晁盖忽然醒了过来,“转头看着宋江”,谆谆嘱咐道:“贤弟保重。若哪个捉得射死我的,便教他做梁山泊主!”这便是晁盖的“临终嘱咐”,也是晁盖的惟一遗言。
晁盖这“梁山泊主”是怎么当上的?不是世袭的,不是选举的,也不是指定的,而是林冲火并了王伦,众人拥戴的。说白了,他这“第一把交椅”,是林冲从 王伦手里夺了来推让给他的。他现在坐不了啦,理应还给林冲和众人,由林冲和众人再作商量,岂可视为己有,私相授受?林冲火并王伦时曾骂王伦说:“这梁山泊 便是你的?”当然不是。于是王伦便只好掉脑袋,而晁盖也才得以当寨主。那么,梁山泊不是王伦的,便是晁盖的么?显然也不是。梁山泊根本就不属于哪一个人。 既不是他王伦的,也不是你晁盖
Sunday, 18 September 2011
Thursday, 15 September 2011
رديابی ديگران بدون درخواست دوستی؛ امکان جديد فيسبوک
فيسبوک به تازگی گزينه ای را در صفحات خود قرار داده است که به وسيله آن کاربران می توانند بدون آنکه به فرد مورد نظرشان درخواست دوستی بدهند از آپديت های عمومی آنها به طور مرتب آگاه شوند. به گفته مدير محصولات فيسبوک، اين حرکت، بخشی از تلاش اين شرکت جهت دادن کنترل بيشتر به کاربران در ارتباط با حسابهايشان است.
از ابتدای روز چهارشنبه، کاربران به تدريج دکمه subscribe را در امتداد دکمه های Poke و Message، در پروفايلشان ديده اند. اين دکمه راهی برای دنبال کردن محتوای عمومی ديگران بدون درخواست دوستی به آنها را فراهم کرده است، نظير آنچه که در twitter اتفاق می افتد.
از ابتدای روز چهارشنبه، کاربران به تدريج دکمه subscribe را در امتداد دکمه های Poke و Message، در پروفايلشان ديده اند. اين دکمه راهی برای دنبال کردن محتوای عمومی ديگران بدون درخواست دوستی به آنها را فراهم کرده است، نظير آنچه که در twitter اتفاق می افتد.

کارکرد اين دکمه کمی با آنچه که شما به طور مستقيم پروفايل کسی را نگاه می کنيد متفاوت است. به طور مثال در اين روش شما می توانيد انتخاب کنيد که کدام بخش از اطلاعات فرد مورد نظرتان را در News Feed تان ببينيد؟ استاتوس ها، عکسها، فيلم ها و ...
در حالتی که شما با کسی friend هستيد اين دکمه کنترل شما بر ميزان استريم هايی که از دوستتان در News Feed می آيد را بيشتر می کند. بدين صورت که شما را قادر می سازد تا کدام بخش از فعاليت های دوستتان در News Feed وارد شود.
بايد ديد که اين امکان جديد فيسبوک چه واکنشهايی را در 750 ميليون کاربر اين شبکه عظيم ايجاد خواهد کرد.
در حالتی که شما با کسی friend هستيد اين دکمه کنترل شما بر ميزان استريم هايی که از دوستتان در News Feed می آيد را بيشتر می کند. بدين صورت که شما را قادر می سازد تا کدام بخش از فعاليت های دوستتان در News Feed وارد شود.
بايد ديد که اين امکان جديد فيسبوک چه واکنشهايی را در 750 ميليون کاربر اين شبکه عظيم ايجاد خواهد کرد.
Friday, 9 September 2011
ما ویدیو نداشتیم . ما ماهواره نداشتیم. سلطان و شبان و سربداران بهترین فیلم های زندگی مان بودند
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
سلطان و شبان و سربداران بهترین فیلم های زندگی مان بودند
سلطان و شبان و سربداران بهترین فیلم های زندگی مان بودند
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی استنوشابه را فقط در عروسی های می خوردیم
پفک و نان خامه ای نهایت آرزوی مان بودند
سفر به شمال و مشهد مانند سفر به آنطرف کره زمین بود
پفک و نان خامه ای نهایت آرزوی مان بودند
سفر به شمال و مشهد مانند سفر به آنطرف کره زمین بود
ما خیلی قانع بودیم به خدا
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان
زنها توي فیلمهای تلويزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم
بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نسلی که عشق و حالهایشان را توی «شهرنو»ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با پارتی ها و رفت و امد شبانه حال می کند
با «فارسی وان» و «فیس بوک» بزرگ می شوند
نسلی که لارجر باکس آنتالیا نیاز اساسی اش است
با «فارسی وان» و «فیس بوک» بزرگ می شوند
نسلی که لارجر باکس آنتالیا نیاز اساسی اش است
و جالب كه هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند
Thursday, 8 September 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)
























